تبليغاتX
بهانه هایی برای بودن
توجه
وبلاگ  تکنولوژی آزمایشگاهی با مطالب مفید و علمی جدید به روز شد
در صورت تمایل میتوانید مراجعه کرده و استفاده کنید
+ 86/02/10---golenasrin |
کار اینترنتی
 
 
 
 
اگر میخواهید به ما بپیوندید اینجا کلیک کنید
+ 86/02/08---golenasrin |
شما و میوه ها!

فرض كنيد ظرفى پر از انواع ميوه هاى مختلف جلو شماست. ميوه مورد علاقه تان را برداريد ولى دقت كنيد! ممكن است با انتخاب اين ميوه اسرار و رموز شخصيت شما به سرعت فاش شود. در حقيقت اين تست روانشناسى به سادگى نشان مى دهد كه شخصيت افراد مختلف نسبت به انتخاب ميوه مورد علاقه شان چگونه است.
سيب
اگر سيب ميوه مورد علاقه شماست فردى افراطى هستيد كه از روى انگيزه آنى و بدون فكر قبلى كارى را انجام مى دهيد. رك گو هستيد و از مسافرت لذت مى بريد. مى توانيد خيلى خوب رهبرى يك گروه را به عهده بگيريد و كارها را پيش ببريد. اشتياق زيادى براى زندگى كردن داريد كه اين انگيزه شما از نظر اطرافيانتان بى همتاست.
پرتقال
فردى صبور و پر طاقت هستيد كه اراده تان بسيار قوى است. دوست داريد كارها را به آهستگى ولى بطور جدى انجام دهيد. خجالتى هستيد و نزد اطرافيانتان قابل اعتماديد. شريك زندگى خود را با دقت و تمام احساس قلبى تان انتخاب مى نماييد و از هر گونه مشاجره و ناسازگارى اجتناب مى كنيد.
هلو
رفتار دوستانه اى داريد. رك گو و پر حرف هستيد كه به جذابيت شما مى افزايد. رفتار ناشايست ديگران را خيلى سريع مى بخشيد و فراموش مى كنيد. براى رفاقت ارزش زيادى قائليد و رگه هايى از استقلال طلبى و بلند پروازى در شخصيت شما ديده مى شود كه باعث شده شخصى زرنگ و فعال جلوه كنيد. كمال طلب، احساساتى، صادق و با وفا هستيد. به هر حال دوست نداريد همه اميال خود را در مقابل ديگران نشان دهيد.
گلابى
اگر تمام توجه تان را به كارى معطوف كنيد مى توانيد آن را با موفقيت انجام دهيد. گاهى در انجام كارهايتان بى ثبات و متغير هستيد و مايليد كه از نتايج سعى و تلاش خود خيلى سريع مطلع شويد. از شركت در بحث هاى خوب و مفيد لذت مى بريد. بى طاقت هستيد و زود هيجان زده مى شويد. با توجه به اينكه به سرعت دوستى هاى خود را بر هم مى زنيد نگهدارى رفقا براى شما چندان ساده به نظر نمى رسد.
گيلاس
اگر گيلاس ميوه مورد علاقه شماست زندگى هميشه برايتان شيرين نيست و اغلب با فراز و نشيب هاى زندگى مواجه مى شويد. به جاى داشتن درآمد جزيى به شيوه اى براى دريافت مقدار زيادى پول فكر مى كنيد. ذهن خلاقى داريد و به دنبال فعاليت هاى خلاقانه هستيد. يك شريك زندگى صادق و باوفا محسوب مى شويد ولى ابراز احساسات برايتان كار ساده اى نيست. خانه شما در حكم پناهگاهتان است و از هيچ چيز به اندازه اينكه در كنار فاميل هاى نزديك و افراد موردعلاقه تان باشيد، لذت نمى بريد.
موز
فردى با محبت، ملايم، خونگرم و دلسوز هستيد. اغلب اوقات از كمبود اعتماد به نفس رنج مى بريد و كمى احساس ترس در شما ديده مى شود. برخى مواقع مردم از اخلاق خوب شما سوءاستفاده مى كنند. شريك زندگى خود را تحت هر شرايطى كه از نظر روحى و جسمى داشته باشيد، مى پرستيد و ارتباطات شما با ديگران در وضعيت متعادلى قرار دارد.
نارگيل
جدى، متفكر و انديشمند هستيد. اگرچه از روابط اجتماعى تان لذت مى بريد ولى در انتخاب شريك زندگى بسيار سخت گير هستيد. در كارهايتان سرسختى و سماجت داريد ولى لزوماً بى پروا نيستيد. زيركى، تيزهوشى و گوش به زنگ بودن از ديگر خصوصيات شخصيتى شماست. بايد مطمئن شويد كه در هر زمينه اى و بويژه از لحاظ شغلى در رأس امور قرار داريد. شريك زندگى شما بايد فرد باهوشى باشد. احساسات در زندگى براى شما مهم است ولى بطور حتم برايتان همه چيز نيست!
انگور سياه
بطور كلى فرد مؤدبى هستيد. به سرعت عصبانى مى شويد ولى خيلى سريع به حالت اوليه باز مى گرديد. از زيبايى در هر نوع آن لذت مى بريد. فرد محبوبى هستيد شما سرشت خونگرم و سخاوتمندى داريد. ميل زيادى براى زندگى در شما موج مى زند و از انجام هر كارى كه مى كنيم لذت مى بريد. شريك زندگيتان بايد در هيجانات شما سهيم شود و از پيشنهاداتتان لذت ببرد.
آناناس
به سرعت تصميم مى گيريد و در انجام كارهايتان سريع و چابك هستيد. تغييرات شغلى شما را نمى ترساند كه اين موضوع يكى از برترى هاى شخصيت شماست. توانايى استثنايى در سازماندهى كارهايتان داريد و از حجم زياد وظايف اطرافتان نمى هراسيد. سعى داريد در روابط خود با ديگران متكى به نفس، صادق و درستكار باشيد.
دوستان خود را خيلى سريع انتخاب نمى كنيد ولى اگر شخصى را برگزينيد تا آخر عمر با شما خواهد بود. به ندرت احساساتى مى شويد و شريك زندگيتان اغلب تحت تأثير يكرنگى شما قرار مى گيرد ولى اجازه ندهيد كه به دليل عدم توانايى شما در ابراز محبت نا اميد شود.


+ 86/02/07---golenasrin |
امید
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ ميگه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
+ 86/02/05---golenasrin |
شازده کوچـــــــولو!
 

سالها پیش وقتی بچه بودم کارتونی را از تلویزیون می دیدم به نام مسافر کوچولو . داستان پسربچه ای که توی یک سیاره کوچک به همراه یک گل رز زندگی می کرد . روزی با گلش قهر می کند و تصمیم می گیرد که به زمین بیاید و با آدم ها آشنا شود.

بعدها به توصیه عزیزی این کتاب را خوندم ، به نام شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسن تگزوپری . وقتی خواندم متوجه شدم مسافر کوچولو حکایت همین شازده کوچولوست .

جمله زیبای کتاب از زبان روباهی است که به پسرک می گوید " اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !"

                                             ********

روباه گفت: چیزی که پاک فراموش شده ایجاد علاقه کردن است .

شازده کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن ؟

روباه : بله . تو الان برای من پسر بچه ای هستی مثل بقیه . نه من احتیاجی به تو دارم و نه تو به من . من برای تو روباهی هستم مثل بقیه . اما اگر مرا اهلی کنی هردویمان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من بین تمام موجودات یگانه می شوی و من برای تو بی همتا .

شازده کوچولو گفت : کم کم دارم می فهمم . گلی هست که به گمانم آن مرا اهلی کرده است .

روباه گفت: من زندگی یکنواختی دارم . اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگی ام را چراغانی و روشن کرده ای . آن وقت من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو می برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون می کشد.

به علاوه خوب نگاه کن ؛ آن گندمزار را در آن پایین میبینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی ارزشی است . گندمزار مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد . این جای تاسف است .

اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی . چون گندمزاری که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد در گندمزتر را دوست خواهد داشت .

روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت : لطفا مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت :دلم می خواهد اما وقت ندارم . باید بروم دوستانی را پیدا کنم. خیلی چیزها است که باید بشناسم .

روباه گفت :هیچ چیز تا اهلی نشود نمی توان آن را شناخت . آدم ها برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند ، آدمها مانده اند بی دوست . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن .

این داستان تلنگری به فطرت خفته ما می زند و نیاز ما را به دوست نشان می دهد . اما این دوست کجاست که چنین لیاقتی را داشته باشد تا هرگوشه از ذهن و نگاه ما یاد لذت همنشینی با او را یاد آوری کند .

دوستی که از هر زیبارویی زیبا تر و از هر مهربانی مهربان تر باشد . از هر شیفته ای عاشقانه تر منتظر ما باشد . نگاه منتظرش به ماست تا کی دعوت به عشق او را می پذیریم .

کسی که در هر شرایطی کنار ماست و هیچ وقت هم از حرف زدن ما خسته نمی شود .

خدایی که هر زیبایی و خوبی نتیجه حضور اوست و با همه بزرگی اش هر لحظه ندای اهلی شده و دوستی را برایمان زمزمه می کند .

رنگ طلایی گندمزار و زرد و قرمز گلها در چمنزار سبز و آبی آسمان و سفیدی خورشید، عکس صورت او را به یاد ما می آورد.

بوی گلهای بهاری و درختان وقتی با بوی نم باران بهاری به مشام می رسد ، بوی حضور او را به یاد ما می آورد .

این همه تمنا برای اهلی شدن ماست ...

 

+ 86/02/02---golenasrin |
داستانی واقعی , برگرفته از موفقيت

 

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم  و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين "  و " جانم "  و " عزيزم "  و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد  ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم  یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبل بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سویی به خاطر گفتنداين جمله سرزنشم کرد واز سوی ديگر از اينکه همسرم اينقدر کم ظرفيت است مرا تحقيرنمود . او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسيار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصيت وجاافتاده ای مثل من نبايد فردی چنين کم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم که برای آخرين بار عشق زندگيم را امتحان کرده ام .اينباردر اين امتحان شکست خورده بودم .

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حميد نديدم . روز بعد به شرکت حميد رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهميدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بيرون کشيده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهميدم که حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثری از حميد پيدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ کس ا زاو سراغی نداشت واين برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حميد شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهميدن اينکه ديگر حميد به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای هميشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام اميد هایم مبدل به یاس شد و فهميدم که اينبار بزرگترين خطای زندگيم را مرتکب شده ام .

دو ماه بعد وکيل حميد نامه ای به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکيل او در اين امر اختيار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکيلش دريافت کنم . حميد نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پيدا می کند که به عشقش توهين کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حميد ! "

وکيل حميد را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حميد ویا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حميد قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هيچ اثری از حميد پيدا نکرده بودم. شبها بی اختيار خواب حميد و بچه ها را می ديدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان بايد آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع کند و اميدوار و مصمم در کمترين زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حميد را قبول نکردم و به وکيلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسری اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ريخت . تعجب می کردم که او اينقدر زياد برای من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسين می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اينبار با احترام و بزرگی از او ياد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامين مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اينکه حميد توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پيدا کند حتی پول به ايران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقير نگاه کنند . پسر عمو برای اينکه قدری از محبوبيت حميد در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذيرم . اينکه توانستی چند سال با اين مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده اين است که شايسته زندگی بامن نيستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اينکه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پيدا می‌شود. اگر یک بار ديگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که ديگر اثری از گرمای وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبی داشتم . اولين بار بود که در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولين بار احساس کردم که در حق حميد وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوريدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گريستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حميد نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هايم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برايش نوشتم که لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکيل حميد پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حميد و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم. ده روز از اعتصاب غذايم گذشت. ضعف شديدی بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حميد و بچه‌ها چشم به در دوختم. بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بيمارستان بستری کردند . اما از بيمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصيه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيایم. دکتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکيل حميد از سوی او نامه ای آورد به اين مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ايده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اين امتحان شکست خواهی خورد و اين بار جان خود را روی اين خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نيامدم وبه اعتصاب غذايم ادامه دادم . به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با اين تفاوت که اينبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبی ديدم . خواب ديدم حميد و بچه‌ها در يک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بيدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پيشانی ام کشيده می شد وموهايم را نوازش می داد بی اختيار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حميد کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب می ريخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را ديدم که کنارم روی تخت دراز کشيده اند و خوابيده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حميد لبخندی زد و گفت: "اين بار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"

نویسنده :حميد علی محمدي

 

+ 86/02/01---golenasrin |
دلتنگی
 
 
 
دلم بدجوری گرفته خدا!...
دلم از زمین و زمینیان گرفته نمیدانم تو منو می بینی یانه ؟
ولی اینو فقط برای تو میگویم
به تو محتاجم فقط به تو...
+ 86/02/01---golenasrin |
و خدایی که همین نزدیکیهاست...
 
نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد .
بسان رهگذري مات قلوه سنگهاي كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من مي‌بارد!
خدايا دل من بي كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم 
 آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم .
 
*******
 دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند،  دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! بايد بروم
 نمي دانم به كجا .... فقط مي‌دانم كه خدايي هست كه در اين نزديكيهاست ...
 
+ 86/02/01---golenasrin |