پی نوشت1:دلم میخواد همه شهر شسته بشه و دل ماآدمها هم ...
پی نوشت2:سیزده آبان و یادمه همیشه وقتی با مدرسه میرفتیم خیابون وسطاش برمیگشتیم خونه اما امسال یه جور دیگه دلم میخواد حتما شرکت کنم
ناراحت و عصبی وارد میشه و با خودش یه چیزایی زمزمه می کنه مرتیکه ... می گم میگی چی شده ؟ یااینکه می خوای تا ظهر راه بری و حرص بخوری ! ؟
یه نفس میکشه میگه آخه به قیافه من میاد؟ میگم چی بهت میاد من که نمیدونم راجع به چی حرف میزنی سری تکون میده و میگه آخه تو که نمیدونی ...امروز تا صبحونه بچم و دادم دیر شد و از سرویس جا موندم .داشتم با عجله میومدم اداره ایستگاه تاکسی زود سوار شدم، تو تاکسی یه آقایی کنارم نشسته بود که یه لحظه که دیدمش با لباسهای خیلی معمولی و تا حدی نامرتب از اون قیافه هایی که فکرشم نمیکنی یه وقت آدم منفی باشه ولی انگار نمیتونست درست بشینه یه جوری که تاکسی و با مبل خونه عمه ش اشتباه گرفته بود!! خواستم یه چیزی بگم، فکرکردم بابا حتما من اشتباه میکنم بنده خدا یا پاش شکسته یا مشکل آناتومیکی داره یا اصلا تو باغ نیست خلاصه خودمو تا حد امکان جمع کردم و چسبیدم به شیشه و کیفمو گذاشتم اون وسط! سرخیابان اداره که پیاده میشم میبینم اونم پیاده شد با عجله راه میفتم با ناباوری میبینم یه نفر با صدای بلند میگه شنبه بازم ببینمت ؟؟؟؟!!!!! اونقدر حرصم میگیره که دلم میخواد خفش میکردم ولی با عجله دور میشه و من عصبی و ناراحت از این همه خوش خیالی !
میگم حق داری من اگه بودم حتماصداش میردم و یکی میخوابوندم بیخ گوشش که یادش بمونه حرمت وسیله نقلیه عمومی ونگه داره و لااقل طرفشو بشناسه بعد پاشو از گلیمش بیرون بزاره !پی نوشت: متاسفانه در مقابل مشکلاتی که در جامعه بوجود اومده این اصلا قابل مقایسه نیست ولی خانم ها جاهایی عمومی هم امنیت ندارن یا من نمیدونم اینقدر دروغ و ریا زیاد شده که از چهره و پوشش آدم هم نمیتونن بفهمن که همه اونی نیستند که اونا فکر میکنن!
من میگم خوبه که آدم به جایی برسه که نه آرزویی داشته باشه و نه منتظر چیزی و این یعنی هم فاز شدن با همه کائنات که دراین صورت برای ثانیه ثانیه زندگی شکری واجبه و فکر میکنم این احساس خوبیه حتی اگه فقط گاهی بیاد سراغ آدم ...
پی نوشت: چرا ما عادت کردیم که به هر چیزی که داریم و میبینیم غر بزنیم و ایراد بگیریم خیلی شاکی بودن هم اصلا صفت خوبی نیست ،من نمیگم که برای بهتر شدن اوضاع تلاش نکنیم ولی همیشه جنگیدن با زمان ومکان نتیجه ای جز تلخی نداره
دلم میخواد یه پاکن بردارم و همه زشتیها و خط خطی های دنیا رو پاک کنم یه جوری که هیچ اثری ازش باقی نباشه ،نمی دانم آیا سجده ای که قرار بود و نشد و یا سیب سرخی که بهشت و به راحتی بهش فروختیم روی دنیای ما این پرده ی کثیف و لک دار انداخت یا همه اینا رو بهانه کردیم و مشتی سیاهی و پرت کردیم تو صورت دنیا؟!
اما با همه اینا روی ماه دنیا هم گاهی دیدن داره ،من میگم اون وقتی که دلت و پاک کنی و سیاهی و از رو چشمات برداری ، میبینی که این ما بودیم که تاب دیدن یه قطره از زیبایی اونو نداریم .ما چشمامونو بستیم و هر چی دیدیم سیاهی بود ...

